تبليغاتX
یاس
یاس

باغ صفا


مادرم


قصه مرگ تو را ناگه شنیدن زود بود
در عزایت جامه اندر تن دریدن زود بود
آخر ای یار،همه ای مظهر لطف و صفا
در دیار جاودان منزل گزیدن زود بود

دوستت دارم مادر 


http://s3.tinypic.com/25qc5xh.jpg 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 4:32 توسط زهرا|

مادر عزیزم

دلم را که مرور میکنم تمام آن از آن توست..

فقط نقطه ای از آن خودم ..

 روی آن نقطــــــه هم میـــــــخ میکوبم

 و قاب عکس تو را می آویزم.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com


 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 4:57 توسط زهرا|

سلام عزیزم

خدا چی می خوره؟

 چی  میپوشه؟

 خونه اش کجاست ؟

 

" ندا اومد "

او غم بنده ها شو   می خوره

 گناهانشون  رو می پوشه

 و در دلهای شکسته اونها خونه داره

سلام عزیزم

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 4:39 توسط زهرا|

من زنم...

 بی هیچ آلایشی...

 حتی بی هیچ آرایشی!...

 او خواست که من زن باشم...

 که بدوش بکشم،بار تو را که مردی!...

 و برویت نیاورم که از تو قویترم...

 آری من زنم...

 او خواست که من زن باشم...

 همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...

عشق خواهم ورزید...

به مردانگی ات خواهم بالید...

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...

پشتیبانت خواهم بود ...

 و تو ؛مرد بمان!...

 این راز را که من مرد ترم...

 به هیچ کس نخواهم گفت!!!

Bahar‌‌‌

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 4:19 توسط زهرا|

میخوام بی تو بودن را معنا کنم با تنهایی و آسمون گرفته...

 آسمون پر باران چشمام....

 بی تو بودن را معنی کنم؟ با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه........

بی تو بودن را چگونه میشه تفسیر کرد؟؟؟

 وقتی که بی تو بودن خیلی سخته ..

 مادرم ..

 سال 90 که اومد دو سه روز بود مثل پروانه از کنارمون پر کشیدی ..

 تا زنده ام با قاب عکست زندگی میکنم با اون حرفامو میزنم و با اون شادیمو تقسیم میکنم ..

 غمهام مال خودم .. شادیم با هم .. باشه ؟؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 2:48 توسط زهرا|

 مـــــــــــــــــــــــــــــــــــادرم 

این روزها دل هوای یاد تو رو داره مادرم...

زمین دلم خشکه بذار بارون بباره مادرم.....


مهتاب است و من و تنهائی و این شب دراز....

خورشید هم باشه باز دنیا تاریک و تاره مادرم....

اتیش افروخته از هجران تو خاموشی نداره...

این دل از فراق تو ببین چه زخمها داره مادرم....

لباس تن رها کردی خدا دیدی و صدا کردی....

خبر داری این دل پی تو هی بیقراره مادرم ؟....

دل زیر این سقف نیلی به عشقت زنده بود.....

میسر میشه آیا دیداری دوباره مادرم ؟.....

گویند کم ناله کن از فراق مادرت ......

کدام فرزند از فراق مادرش اروم و قرار داره مادرم ؟

جانم به فدایت .. رفتی اما غمگین مباش.....

وقتی که خدایت اینهمه دوستت داره مادرم ..



مادر گلم
عزیزممممممم

یه ساله
که ما رو تنها گذاشتی ....

دلت اومد ؟؟؟؟ بزاری بری ؟؟؟؟؟

دوستت دارم

زهرا .. یاس






ادا --- 2012-03-15 12:20:00

من زاده شدم به عشق مادر
پرورده شدم به عشق مادر
در دامن او شدم چنین نور
پیوسته شدم به عشق مادر
بوی تن او بهار هر فصل
بشکفته شدم به عشق مادر
تعلیم نمودیم بیاموز
وارسته شدم به عشق مادر
از رنج زمان عبور دادی
نی خسته شدم به عشق مادر
آموخت مرا صبور باشم
دل بسته شدم به عشق مادر
هر ملک به زیر پای مادر
گل دسته شدم به عشق مادر
چون داد مرا ز شیره جان
لب بسته شدم به عشق مادر
در ساحل قلب بی کرانش
وابسته شدم به عشق مادر
او رفت و سکوت من فرو ریخت
نورسته شدم به عشق مادر
دل خسته شدم که دیگر او نیست
بی او تو بگو پناه من کیست؟



روحش شاد




ارسال شده از دوست عزیزم  نیره  .... ادا
ممنونم نیره جان

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 15:59 توسط زهرا|

 

اسمش رو میذاریم

 دوست مجازی

اما اونطرف یک آدم حقیقی نشسته
خصوصیاتش رو که نمیتونه مخفی کنه
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هاش رو می نویسه
وقت میذاره برامون، وقت میذاریم براش
نگرانش میشیم
دلتنگش میشیم


وقتی توی صحبت هامون، به عنوانِ دوست یاد میشه
مطمئن میشیم که حقیقیه
هرچند کنار هم نباشیم هرچند صدای هم رو نشنیده باشیم،
من براش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشه

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 3:47 توسط زهرا|

لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم ...

تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست  ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ...

...لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است..

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که می دانی من چقدر دلتنگتم ...

لمس کن این با تو نبودن هارا..
 
جایت خالی...
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 4:29 توسط زهرا|

نویسنده : سعید آزاد

 

دلم چون کودکی دلگیر، پا را بر زمین کوبد
که "عمر خویش می خواهم!
روان و راحت و آرام جان خویش می خواهم!"

نمی فهمد دل سرکش
نمی فهمد خطا رفته است بازی را
دل کودک، به هر سازی که می گویم،
برایم باز می گوید که:
"عمر خویش می خواهم، پسم ده نازنینم را!"


برایش قصه گفتم دوش، تا شاید بیاساید
نگاهش همچنان سنگین به لبهایم
هر از چندی به من می گفت:
"یارم کو؟ برایم قصه او گو!"


ز چشمش قطره ای سنگین فرو افتاد
"وای الهام! پاسخ گو!!!
بهارم را کجا راندی؟
نگارم را، امید روزگارم را کجا راندی؟
به هر ساز تو رقصیدم
شکستم، دل نبستم
باز خندیدم!
تلف کردی جوانی را به تنهایی
نگفتم هیچ!
حالا آشیانت کو؟
یار مهربانت کو؟!"


 

دل تنگم! مزن سنگم! توانم نیست
آری! آشیانم نیست!
یار مهربانم نیست!
بی جرم از برم دامن کشیده است او
من خود، زخمی ام زین غم
مزن سنگم دل تنها! مزن سنگم!
توانم نیست.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 6:54 توسط زهرا|


آسمان را گفتم


می توانی آيا


بهر يک لحظهء خيلی کوتاه


روح مادر گردی


صاحب رفعت ديگر گردی

گفت نی نی هرگز


من برای اين کار


کهکشان کم دارم

نوريان کم دارم


مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم


***
خاک را پرسيدم

 
می توانی آيا

دل مادر گردی


آسمانی شوی وخرمن اخترگردی


گفت نی نی هرگز


من برای اين کار


بوستان کم دارم


در دلم گنج نهان کم دارم

***
اين جهان را گفتم


هستی کون ومکان را گفتم

می توانی آيا


لفظ مادر گردی

همهء رفعت را

همهء عزت را


همهء شوکت را


بهر يک ثانيه بستر گردی

گفت نی نی هرگز

من برای اين کار


آسمان کم دارم

اختران کم دارم


رفعت وشوکت وشان کم دارم

عزت ونام ونشان کم دارم


***
آنجهان راگفتم

می توانی آيا


لحظه يی دامن مادر باشی


مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی

 
گفت نی نی هرگز


من برای اين کار


باغ رنگين جنان کم دارم


آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم


***
روی کردم با بحر


گفتم اورا آيا

می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه

 
پای تا سر همه مادر گردی

عشق را موج شوی


مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی

گفت نی نی هرگز


من برای اين کار


بيکران بودن را


بيکران کم دارم


ناقص ومحدودم

بهر اين کار بزرگ

قطره يی بيش نيم

طاقت وتاب وتوان کم دارم


***
صبحدم را گفتم


می توانی آيا


لب مادر گردی
عسل وقند بريزد از تو


لحظهء حرف زدن


جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی

گفت نی نی هرگز


گل لبخند که رويد زلبان مادر


به بهار دگری نتوان يافت


دربهشت دگری نتوان جست

من ازان آب حيات


من ازان لذت جان


که بود خندهء اوچشمهء آن


من ازان محرومم


خندهء من خاليست


زان سپيده که دمد از افق خندهء او


خندهء او روح است


خندهء او جان است


جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم

روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم

***
کردم از علم سوال


می توانی آيا


معنی مادر را


بهر من شرح دهی


گفت نی نی هرگز


من برای اين کار


منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم


قدرت شرح وبيان کم دارم


***
درپی عشق شدم

 
تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم

ديدم او مادر بود


ديدم او در دل عطر

ديدم او در تن گل


ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم


ديدم او درپرش نبض سحر


ديدم او درتپش قلب چمن


ديدم او لحظهء روئيدن باغ


از دل سبزترين فصل بهار

لحظهء پر زدن پروانه


در چمنزار دل انگيزترين زيبايی


بلکه او درهمهء زيبايی


بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی

همه جا پيدا بود


همه جا پيدا بود

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 5:13 توسط زهرا|

آن سنگ شعله ور

که از پهنای آسمان گذشت

ودر دور دست تاریکی ها

گم شد آرزوهای زیادی را

با خود برد

آرزوی پسرک فلج همسایه را

که دوست داشت

با دوچرخه ای سبز رنگ

تمام جهان را بگردد

آرزوی دختر چهل ساله ای را

که برای ستاره تنهایی اش

جفتی در آسمان می جست

تا

در دشتی از یاسهای سپید

میهمان حنا و عسل شود

آرزوی زنی با اجاق خاموش

که پسری بزاید با کاکل طلایی خورشید

تا عصای پیری اش را بیابد

اما هیچ کس

آرزوی روشن ماندن شهاب را

درتاریکی ها نشنید


image

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 5:13 توسط زهرا|

بعضی وقتها صبح ها نمیخوای از جا پاشی!!

همیشه نشونهء تنبلی نیست!

خسته ای از زندگی !

نمیخوای قبول کنی که یه روز دیگه شروع شده ..... !!!!

 

.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 3:50 توسط زهرا|

هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام

ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن

ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من

منو گنجشکای خونه ديدنت عادتمونه

به هوای ديدن تو پر می گيريم از تو لونه

باز ميای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی

 منو گنجشکا ميميريم تو اگه خونه نباشی

هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام

بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام

عطرحرفای قشنگت عطر يک صحرا شقايق

تو همون شرمی که از اون سرخه گونه‌های عاشق

شعر من رنگ چشاته رنگ پاکه بی ريايی

 بهترين رنگی که ديدم رنگی آبی آسمونی

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 5:46 توسط زهرا|

به یادت میرسم شاید

فراموشم بشه دنیـا

بازم پرمیشه تنهائیـم

از این زیباترین رویا

چه حسی با تو همزاده

که انگاری همینجایی

به چشم من نیازی نیست

تو ناپیـدای پیـدایی

 « همیشه انتظـار تـو

برام همرنگ تقدیره

به یاد تو که می افتم

دلـم آروم میگیـره »

مگه میشه تو رو نشنید

مگه میشه تو رو گم کرد

نگاه آسـمون خیسـه

کجـائی آخرین همدرد

زمیـن بـا آرزوی تو

شب و روز اشو میشماره

 
زمان دستای امروز و

به فـردای تو میسپاره

میون خـواب و بیداری

اگـه بـا من اگـه بی من

تموم جاده ها یک روز

به سمت تو تموم میشن



نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 5:11 توسط زهرا|

                                نگاهم کن تو ای آبی

                            نگاه من چه سنگین است
 
                              دلم باقصه رنگین است
 
                            پناهم ده مرا در آبی رویت
 
                          مرا با خود ببر تا اوج گیسویت  
 
                   نگاهم کن نه می گریم نه می خندم

                          فقط بی پرده می گویم

              که من محو تماشای نماهنگ سفید و آبی رویم 

                          چه زیبا  ساکت و آرام

        چه هنگامیست وقتیکه سپیدان در دلت آرام می جنبند 

                    چه قدر آهسته تر از جنبش افراد

                چه قدر آهسته تر از صوت و نور و باد

                   ولی جایی رسند این ابرهای پاک

                          به آرامی و با احساس

             که نتوان رفت با سرعت  که نتوان رفت بی احساس
                

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 2:11 توسط زهرا|


آخرين مطالب
» مادرم ........
» قاب عکس
» خدا ...
» من زنم ...
» مادر عزیزم
» سالگرد مادرم....
» دوست مجازی
» جایت خالیست
» نمیفهمد دل سرکش
» نه نه هرگزززززز

Design By : RoozGozar.com

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ