یاس
باغ صفا
آن سنگ شعله ور که از پهنای آسمان گذشت ودر دور دست تاریکی ها گم شد آرزوهای زیادی را با خود برد آرزوی پسرک فلج همسایه را که دوست داشت با دوچرخه ای سبز رنگ تمام جهان را بگردد آرزوی دختر چهل ساله ای را که برای ستاره تنهایی اش جفتی در آسمان می جست تا در دشتی از یاسهای سپید میهمان حنا و عسل شود آرزوی زنی با اجاق خاموش که پسری بزاید با کاکل طلایی خورشید تا عصای پیری اش را بیابد اما هیچ کس آرزوی روشن ماندن شهاب را درتاریکی ها نشنید بعضی وقتها صبح ها نمیخوای از جا پاشی!! همیشه نشونهء تنبلی نیست! خسته ای از زندگی ! نمیخوای قبول کنی که یه روز دیگه شروع شده ..... !!!! . هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن ای که حرفای قشنگت منو آشتی داده با من به هوای ديدن تو پر می گيريم از تو لونه منو گنجشکا ميميريم تو اگه خونه نباشی بس که اسم تو رو خوندم بوی تو داره نفسهام تو همون شرمی که از اون سرخه گونههای عاشق بهترين رنگی که ديدم رنگی آبی آسمونی به یادت میرسم شاید « همیشه انتظـار تـو مگه میشه تو رو نشنید نگاه من چه سنگین است که من محو تماشای نماهنگ سفید و آبی رویم بگو آیا به یاد من دمی سر می کنی یا نه تو هم یادی ز پرواز کبو تر می کنی یا نه دل من تشنه و خواهان یک جرعه نگاه توست مرا در شط چشمانت شناور می کنی یا نه هزاران با گفتم دوستت دارم عز یز دل بگو احساس قلبم را تو باور می کنی یا نه تمام شعرهای سبز و نارنجی برای توست غزل های مرا آیا تو از بر می کنی یا نه دمی غافل نبودم از خیال خاطرت آری تو هم آیا به یاد من دمی سر می کنی یا نه به بوی مهربانی های خود ای آفتاب مهر هوای لحظه هایم را معطر می کنی یا نه نوشتم نام زیبای تو را بر صفحه قلبم تو آیا اسم من را ثبت دفتر می کنی یا نه و حرف آخر من اینکه شبهای سیاهم را به مهتاب نگاه خود منور می کنی یا نه به چه مانند كنم موى پريشان ترا؟ به دل تيره شب؟ به يكى هاله ى دود؟ يا به يك ابر سياه كه پريشان شده و ريخته بر چهره ى ماه؟ به نوازشگر جان؟ يا به لطفى كه نهد گرم نوازى در سيم؟ يا بدان شعله ى شمعى كه بلرزد ز نسيم؟ به چه مانند كنم حالت چشمان ترا؟ به يكى نغمه ى جادويى از پنجه ى گرم؟ به يكى اختر رخشنده بدامان سپهر؟ يا به الماسى كه بشويندش در جام شراب؟ به غزلهاى نوازشگر حافظ در شب؟ يا به سر مستى طغيانگر دوران شباب؟ به چه مانند كنم سرخي لبهاي ترا؟ به يكى لاله ى شاداب كه بنشسته به كوه؟ به شرابی كه نمایان بود از جام بلور؟ به صفای گل سرخی كه بخندد در باغ؟ به شقایق كه بود جلوه گر بزم چمن؟ یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ؟ مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم؟ به بلورى رخشان؟ يا به پاكى و دل انگيزى برف؟ به يكى ابر سپيد؟ يا به يك مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم؟ به يكى چشمه ى نور؟ يا به سيماى گل انداخته از دولت شرم؟ به پرندى كه كند جلوه گرى در مهتاب؟ به گل ياس كه پاشيده بر آن پرتو ماه؟ يا به قويى كه رود نرم و سبك در دل آب؟ به چه مانند كنم؟ من ندانم به نگاهي تو بگو به چه مانند كنم...؟؟ آواز باران ندارد دیگر گلوی بهارم تا سرزمین دلت را آیینه و گل بکارم چرخید حال زمین نیز حال دلم چون گذشته است دنیا بهاری شو من اما بی توام بهارم ای کاش می شد بیایم بر شانه ات سر گذارم دلتنگی ابری ام را بر شانه هایت ببارم با اشک هایم بگویم در روزهای نبودنت اندوه هجران چه ها کرد با این دل بی قرارم آنوقت تو مثل خورشید از مشرق چشم هایت نور امیدی بتابی معنا شود انتظارم هر کسی برای خویش شعری به تقدیم آورد ای سبز باید ببخشی شعری برایت ندارم... بجای اسم تو ای چرخ و فلک خرابی از کینهء توست بیدادگری شیوهء دیرینهء توست ای خاک اگر سینهء تو بشکاف بس گوهر قیمتی که در سینهء توست بگو مادر هنوزم یادی از ما میکنی یا نه ؟ درون خاک تیره با عزیزانت مدارا میکنی یا نه ؟ به هر دری که گشتم مبتلا کردی مداوایم غم بی مادری را هم مداوا میکنی یا نه ؟ اسم قاشق را گذاشتی قطار....هواپیما....کشتی تا یک لقمه بیشتر بخورم! یادت هست مادر ...؟! شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران .... میگفتی بخور تا بزرگ بشی، قوی بشی ... و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم ،قورت بدهم حتی بغض های نترکیده ام را...
بي تو رنجور و خسته بي تو تنهايم بي تو رنگي ندارد گفته هايم بي تو آسمان آبي نيست تيره رنگ است بي تو عطري ندارد گلهايم بي تو زمستان است هميشه و هر روز بهار و شكوفه معني ندارد برايم بي تو لبها به غصه بسته است طراوتي ندارد شعرهايم بي تو جاده ها بي انتها و بسته است غبار گرفته اند گل خاطره هايم بي تو گلستان چون صحراست و شقايق ، ياس تمام لحظه ها مرده در زندگانيم بي تو خورشيد به ماتم نشسته و غروب نمي كند بيا و خنده ها را هديه بياور برايم بي تو كوهها شكسته قامت شده اند و گلها پژمرده ز پس كوههاي شكسته بشنو صدايم بي تو فرياد مرده و بي صدا گشته صدا تنها مرده و من داغدارم بي تو ناله مي كنند تا سحر ترانه ها و من بلبل بي آواز گلستانم بي تو عشق معني ندارد برايم بي تو حرفي ندارند قصه هايم دوستت دارم تا همیشه زندگی همینه یه جاده یه راه که هیچ پیچ و خمی نداره اما این ما هستیم که نمی تونیم ساده گذر کنیم و راه صاف رو نمی گیریم و به هر عابری ابراز علاقه میکنیم تا در این راه ما را همراهی کند تا تنها نباشیم صدای قلبمون تنها چیزی است که داریم می شنویم هیچ کس توی جاده ی زندگیمون همراه و همدم همیشگیمون نبوده فقط دو سه قدم با ما میان که بگن تو تنها نبودی و نیستی ولی دروغه مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادرم خوابیدی بدون لالایی و قصـــــــــــه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمیبینــــــی توی خواب گلای حسرت نمیچینی دیگه خورشید چهره ات رو نمیسوزونه جای سیلیای باد روش نمیمون دیگه بیدار نمیشی با نگرونی با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگلو زیر پا گذاشت اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمیتونستی بمونی دل تو بردی با خود به جای دیگه اون جا که خدا برات لالایی میگه میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره چه تلخ می گذرد ...


منو گنجشکای خونه ديدنت عادتمونه
باز ميای که مثل هر روز برامون دونه بپاشی
هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
عطرحرفای قشنگت عطر يک صحرا شقايق
شعر من رنگ چشاته رنگ پاکه بی ريايی
فراموشم بشه دنیـا
بازم پرمیشه تنهائیـم
از این زیباترین رویا
چه حسی با تو همزاده
که انگاری همینجایی
به چشم من نیازی نیست
تو ناپیـدای پیـدایی
برام همرنگ تقدیره
به یاد تو که می افتم
دلـم آروم میگیـره »
مگه میشه تو رو گم کرد
نگاه آسـمون خیسـه
کجـائی آخرین همدرد
زمیـن بـا آرزوی تو
شب و روز اشو میشماره
زمان دستای امروز و
به فـردای تو میسپاره
میون خـواب و بیداری
اگـه بـا من اگـه بی من
تموم جاده ها یک روز
به سمت تو تموم میشن
دلم باقصه رنگین است
پناهم ده مرا در آبی رویت
مرا با خود ببر تا اوج گیسویت
نگاهم کن نه می گریم نه می خندم
فقط بی پرده می گویم
چه زیبا ساکت و آرام
چه هنگامیست وقتیکه سپیدان در دلت آرام می جنبند
چه قدر آهسته تر از جنبش افراد
چه قدر آهسته تر از صوت و نور و باد
ولی جایی رسند این ابرهای پاک
به آرامی و با احساس
که نتوان رفت با سرعت که نتوان رفت بی احساس







سه نقطه میگذارم...
جای احساسم به تو
سه نقطه میگذارم...
بجای تمام دلتنگی هایم
سه نقطه میگذارم…
نگاه میکنم و میبینم
زندگی ام پر شده از
نقطه ها…
پر شده از تو



به تلخی گریه های نا تمام من !
به سردی دستان انتظار!
| :قالبساز: :بهاربیست: |






